نگاه تلخ |
لحظه ای با من باش تا از ان لحظه برویم تا گل که ببندم از نگاه تو به هر ستاره پل لحظه ای با من باش تا که از تو نفسی تازه کنم تا از ان لخظه با تو سفر اغاز کنم سفری تا ته بیشه های سر سبز وخیال از تو دروازه شهر ارزو های محال سفری در خم وپیچ گذره ستاره ها از میون دشت پر خاطره ترانه ها لحظه ای با من باش تا به باغ چشم تو پنجره ای باز کنم تا که از تو شعر و قصه و ترانه ای ساز کنم شعری هم صدای بارون رنگ سبز جنگل ابی دریا قصه ای به رنگ و عطر قصه های عشق عاشقان دنیا از یه لحظه تا همیشه می شه از تو پر گرفت تا اوج ابرا کوچه پس کوچه شهر با خیالت پرسه زد تا مرز فردا لحظه ای با من باش +نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت عاشقی18:55 دوست دار شمارسول برادری| دوستت دارم ابجی سحر +نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت عاشقی12:40 دوست دار شمارسول برادری| در پی اهوی عشق صیاد اواره شدم تا کجا باید دوید تا کجا باید دوید یا رب بی چاره شدم من عقابم شاه پره قله نشین بی شکست نیشخند بچه اهوی به یکباره شدم تا کجا باید دوید تا کجا باید دوید یا رب بی چاره شدم +نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت عاشقی12:37 دوست دار شمارسول برادری| زندگی حس غریبیست که یک مرغ مهاجر دارد +نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت عاشقی12:34 دوست دار شمارسول برادری|
بدست غم گرفتارم بیا ای یار دستم گیر به رنج غم سزاوارم مرا مگذار دستم گیر یکی دل داشتم روزی شد ان هم از کفم بیرون چو کار از دست شد بیرون بیا ای یار دستم گیر ز وصلت تا جدا ماندم میشه در عنا ماندم از ان دم کز تو وا ماندم شدم بیمار دستم گیر کنون در حال من بنگر که عاجر گشتم و مضطر مرا مگذار و خود مگذار درین تیمار دستم گیر بجان امد دلم ای جان ز دست هجر بی پایان ندارم طاقت هجران بجان زنهار دستم گیر همیشه گرد کوی تو همی گردم ببوی تو ندیدیم رنگ روی تو از انم زار دستم گیر چو کردی حلقه در گوشم مکن ازار ومفروشم مکن جانا فراموشم ز من یاد ار دستم گیر شنیدی اه و فریادم ندادی از کرم دادم کنون از پای در افتم مرا بردار دستم گیر نیابم در جهان یاری نبینم غیر غمخواری ندارم هیچ دلداری توی دلدار دستم گیر
+نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت عاشقی12:32 دوست دار شمارسول برادری| در دل منی و باز دور و بيکرانه ای
+نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت عاشقی19:36 دوست دار شمارسول برادری|
+نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت عاشقی19:34 دوست دار شمارسول برادری| مث اسفنج ، مث مرجان ، مث دریا می مونی پشت چشم نازک نکن اینقدر واسه پروانه هات پاسخت رو محاله کَسِ دیگه بدونه چشم تو یه عالمه شعر قدیم و نو داره مث نیما می مونی ، مث مجنون نمی گم تو یه دنیا ناز داری مث شاعری که پرسید پریا چشون شده مث حوض تو حیاط خونهً مادر بزرگ دنیا رو بهم می ریزی ، وقتی از راه می رسی رقص موهات ، تو نفس سمفونیه عاشقیه فال من تو روشنایی چشای نازته چی میشه یه شب بیای ، یه کم غرو رو بشکنی مث الوند و خزر ، مثل دماوند و دنا مث حرمت صلیبی واسه مریم و مسیح اینقدر دوری ازم که نمی شه ببینمت مث مسجد ، مث معبد ، مث گنبد ، مث نور مث هر چی که قشنگه مث هر چی که گله مث جنگل ، مث رودخونه ، مث درد کویر روزا شب بو می شی و شبا که ما شب بو می خوایم خودنویسم دیگه جوهرش داره تموم میشه نشد برم ، نشد نره ، نشد بخواد ، نشد بیاد +نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت عاشقی19:32 دوست دار شمارسول برادری| تو مثل راز پاييزي و من رنگ زمستانم _________¤¤¤¤¤¤¤¤___ تقدیم به___¤¤¤¤¤¤¤¤¤ +نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت عاشقی19:30 دوست دار شمارسول برادری| الف بودم زعشقت دال گشتم +نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت عاشقی19:2 دوست دار شمارسول برادری|
| صفحه نخست |